ای در رهای  گیسوانت ، باد ، درمانده!


ای در رهای  گیسوانت ، باد ، درمانده!
در بیستونِ سینه ات ، فریاد درمانده!

سرّی درون خاندانت هست بی تردید
هر کس به فکر وصفتان افتاد ، درمانده

ای وسعت هر قطره از خون تو عالمگیر!
همواره همچون ماه مجنون تو عالمگیر!

در انتظارت  کودکان تشنه ،  بی تابند
این طفل ها دیگر غمت را بر نمی تابند

این تشنه بودن ها جزای بی گناهی نیست
پاسخ به مهمان بودن آخر بی پناهی نیست

تنها ، به دور از خیمه، قدری در میان بگذار
حرف دلت را با فرات اکنون که چاهی نیست

خود با لبانی تشنه مشکت را به دندان گیر
دیگرنمی بینی ولی تا خیمه راهی نیست

در طالعت افتاده هفتاد و دو غم انگار
اما نمی افتد  به ابروی تو خم ،انگار

بین فرات و خیمه ها   ، سعی تو با مشکت ،
یاد صفا و مروه می اندازدم انگار

 از اسب می افتی، زمین از اصل می افتد
یک کهکشان بعد از تو می ریزد بهم انگار

 خورشید هم گاهی بدون وقفه می بارد
تا اینکه سر بر شانه های ماه بگذارد

بی شک خدا ی کربلا هم خوب می دانست
باید علم را  تا ابد ، دست که بسپارد

دست تو آغاز تمام غصه خوردن هاست
 این دستها انگیزه ی از گریه مردن هاست

یک عالم از دست تو روزی آب خواهد خورد
مشک تو روزی کوفه را در آب خواهد برد

شعر از امیر توانا املشی


باز تابستانه ی آن تن کبابم کرده است


باز تابستانه ی آن تن کبابم کرده است
تشنه ام، شهریور لبهات آبم کرده است

من همان انگور بد مستم که بوی موی تو
در مشام این شب وحشی شرابم کرده است

من همان مستم که جای سیب آتش گاز زد
عاصی ام آن گونه که شیطان جوابم کرده است

شاعری بودم که شعر بی وضو هرگز نگفت
لذت لامذهب تو لاکتابم کرده است

شهرزاد قصه ی من قصه گوی بهتری است
لای لای این شب خوشبخت خوابم کرده است

آه از ناز عرق بر گونه های آتشین
گفت: گل بودم ، هوای تو گلابم کرده است

گفت: گل بودم ، فروپوشیده در گلبرگ هام
این زمستان زاده اما بی حجابم کرده است

خسته از این خاک شور و آب تلخ و باد سرخ
گشته بین چار عنصر انتخابم کرده است

گفتم: آدم برفی ام با چشم هایی از زغال
آتش آغوش تو آدم حسابم کرده است

برف روی موی من مانده است گیرم سال هاست
دست بازیگوش تابستان خرابم کرده است

شعر از آرش شفاعی