ببین که کفر خدا هم در آمد از ایمان

 

ببین که کفر خدا هم در آمد از ایمان
که اتّفاقت افتاده گوشه ی زندان

شکنجه می شومت توی شهر بی سنگر
وبعد سکسکه با ترس وبعد هم هذیان

چه حسِّ خیس و عجیبی ست در من آزادی
شبیه ریختن آب توی یک لیوان

 .

.

.

که اعتراف کنم هیچ کس نبوده ام
 
که اعتراف کنم به... به قتل یک انسان

خدا کشیده خودش را کنار و می بیند
مرا  به حکـــمِ جــ ــــ ــزءِ -  سی  و  چندمِ    قرآن ...

 شعر از اکرم حیدری


این خانه هرگز ندیده عشقی به دلبندی تو


این خانه هرگز ندیده عشقی به دلبندی تو
پیچیده در کوچه ی ما بوی خداوندی تو

مانند ماهی، ولی نه! شاید که شاهی، ولی نه!
دیوانه ام کرده گاهی این بی همانندی تو

من راز سربسته بودم مشت مرا باز کردی
غنچه ندیده نسیمی هرگز به ترفندی تو

دستان کوتاه شعر و دامان نام بلندت
آغوش شعرم کجا و طبع دماوندی تو

تو جانِ جانی تن از من  یوسف تو پیراهن از من
ماییم و جسمی فدای روح خداوندی تو

شعر از جواد زهتاب


زلف مشکی چشم آبی خال خوبان قهوه ای است

 

زلفْ مشکی، چشمْ آبی، خال خوبان قهوه ای ست
پس به این ترتیب گاهی حال انسان قهوه ای ست

قهوه ای شد عینک وکفش و کلاه و کیف تو
پس یقین دارم مد امروز ایران قهوه ای ست

چون تماشاگرنماها گِل به ما پاشیده اند
بعد از این پیراهن تیم سپاهان قهوه ای ست

بسکه فنجان بر سر مردان به نامردی شکست
رنگ و روی بعضی از این زن ذلیلان قهوه ای ست

شهر رفسنجان که سی سال است مغز پسته ای ست
در کنارش زاهدان مانند کرمان قهوه ای ست

شد سراپایش گِلی از بسکه در چاه اوفتاد
یوسف گمگشته چون آید به کنعان قهوه ای ست

بخت بعضی ها سپید و بخت خیلی ها سیاه
بخت ما در این میان اما کماکان قهوه ای ست

شعر از جواد زهتاب