بگذار بنشينم ميان دست‌هاي تو

 

بگذار بنشينم ميان دست‌هاي تو
حتي اگر يك بار ديگر دست‌هاي تو

هر وقت سردم ميشود ياد تو مي افتم
گرماي سرخ ناخن انگشت‌هاي تو

از شنبه‌هاي دور روشن كرده ام شمعي
شمعي كه شايد بعد از اين آن را به جاي تو ...

***

دو استكان مشروب مي ريزم... تو اما... نه
پر مي كنم فنجاني از قهوه براي تو

پيش خودم مي گويم الان باز خواهد گفت:
"اين بود پس پايان مي‌ميرم براي تو‌؟"

مي‌پرسم: از در نامه هايت هست يادت نيست؟
"شاعر جواب نامه بفرستي فداي تو!! "

من هر چه گشتم بيشتر گم كردم‌ات، خانم!
چشمم جلوتر مي دويد از كفش‌هاي تو

اما تو مي رفتي و توفان از تو رد مي‌شد
هي برف مي‌زد پاك مي‌شد رد پاي تو

تا اينكه يك شب بيت‌‌هاي بيت جا ماندم
از آن دو مصراع درشت چشم‌هاي تو

با اين همه حالا فقط بگذار تا نعشم
مدفون شود در حفره ايي از رد پاي تو

من در شب يلدا به دنبا آمدم در برف
در برف هم دفنم كنيد اي "دست‌هاي تو"

شعر از محمد رضا حاج رستم بگلو

 

سر تکان می دهی و می چرخد ماه مغرب ندیده دور تنت


سر تکان می دهی و می چرخد ماه مغرب ندیده دور تنت
لب تکان می دهی و می روید نیشکر از حوالی دهنت

ای جنوب لبت خیال انگیز چشمت عاشق تر از شب تبریز
از کدامین شمال می آید عطر نارنج روی پیرهنت؟

لب بالا مسیر خوبی نیست تا که غارت کنم دهان تو را
لب لب شعر / لب لب پایین/ لب لب سمت بوسه وا شدنت

هرچه دل داشتم به غارت رفت همه عمرم در این تجارت رفت
جای تردید نیست / یکسره کن کار را در نبرد تن به تن...

شعر  از ناصر حامدی


ای خفته در نگاه تو جادو! چه می کنی؟


ای خفته در نگاه تو جادو! چه می کنی؟
آشفته دل! گره زده گیسو! چه می کنی؟

امسال هم گذشت و بهار تو بر نگشت
تنها و دل شکسته لب جو چه می کنی؟

شب های دل گرفته که خوابت نمی برد
بی بوسه، بی نفس نفس او چه می کنی؟

هی مانده در نگاه تو حسرت! چه می کشی؟
هی رفته از دل تو هیاهو! چه می کنی؟

بیهوده دشت های خدا را قرق نکن
حالا که رفته از دلت آهو،چه می کنی...؟

شعر از ناصر حامدی


باری ست گران که مانده بر دوشم


باری ست گران که مانده بر دوشم
این سَر که از آن نمیپرد هوشم

چون خانه بی حافظ و بی قرآن
از یاد فرشتگان فراموشم

چون مسجد بی نمازخوان مانده
با این همه چلچراغ، خاموشم

سوگند به عصر... سخت دلگیرم
آنقدر که با خودم نمیجوشم

هم، این دل بیخود است در سینه
هم عاطل و باطل است آغوشم

چون ماهی بی نفس پشیمانم
جنبیده اگر کمی سر و گوشم

هم خانه خاطرات بیخوابم
هم صحبت خوابهای مغشوشم

دیریست مرددم "خدا" یا "خود"؟
سردرگم نسخه های مخدوشم

در خاطر عاطر فراموشی
میماند ناله های خاموشم

شعر از محمد مهدی سیار


پلنگ سنگی دروازه های بسته ی شهرم


پلنگ سنگی دروازه های بسته ی شهرم
مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم

مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم
یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم

تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن
تو در تلخی ،شراب کهنه ای ،من تلخی زهرم

کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم
تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم

تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من
پلنگ سنگی دروازه های بسته ی شهرم

شعر از فاضل نظری