تلخیِ کام من از آمدنت شیرین شد!
ساده لبخند زدی،زندگی ام تعیین شد

تو که همزاد غزلمردِ شب پاییزی!
دلِ پاک ات به غزلهای شبم تضمین شد

برف می آمد وُ ماهِ غزلم یخ زده بود
گرمیِ قلبِ تو،سردردِ مرا تسکین شد

دوستت داشتم؛امّا نه هوس بود،نه عشق!
پس چه بود آنچه دلم در طلبش بی دین شد؟

ناگهان یکنفر آمد وَ دلت را دزدید
ماه شبهای غزل، یخ زده و غمگین شد

شاید این شعر فقط دغدغه را کم بکند
غصّه ی اینکه چرا یکشبه سر سنگین شد؟!

کاش می شد که مرا زنده بگورم نکنی
ولی افسوس نشد،قسمتِ ما هم این شد !

شعر از امید صباغ نو