دنیی آن قدر ندارد که برو رشک برند


دنیی آن قدر ندارد که برو رشک برند
یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند

نظر آنان که نکردند درین مشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند

عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند
گر همه ملک جهانست به هیچش نخرند

تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی
که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند

این سراییست که البته خلل خواهد کرد
خنک آن قوم که در بند سرای دگرند

دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
حق عیانست ولی طایفه‌ای بی‌بصرند

ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
دیگران در شکم مادر و پشت پدرند

گوسفندی برد این گرگ معود هر روز
گوسفندان دگر خیره درو می‌نگرند

آنکه پای از سر نخوت ننهادی بر خاک
عاقبت خاک شد و خلق به دو می‌گذرند

کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که ماندست غنیمت شمرند

گل بیخار میسر نشود در بستان
گل بیخار جهان مردم نیکو سیرند

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

شعر از سعدی


کاشکی ساقی ز لعلش می به جام من کند


کاشکی ساقی ز لعلش می به جام من کند
چرخ مینا تا سحر گردش به کام من کند

گر به جنت هم نشین با ابلهان باید شدن
کاش دوزخ را خدا یک جا مقام من کند

گرم‌تر از آتش حسرت بباید آتشی
تا علاج سردی سودای خام من کند

تا نریزم دانه‌های اشک رنگین را به خاک
طایر دولت کجا تمکین دام من کند

پنجه‌ای در پنجهٔ شیر فلک خواهم زدن
گر چنین آهو رمی را بخت رام من کند

آفتاب آید ز گردون بر سجود بام من
گر چنین تابنده ماهی رو به یاد من کند

با خیال روی و مویش غرق نور و ظلمتم
کو نظربازی که سیر صبح و شام من کند

قامتی دیدم که می‌گوید گه برخاستن
کو قیامت تا تماشای قیام من کند

گر بدان درگاه عالی گام من خواهد رسید
سیرگاهش را فلک در زیر گام من کند

گر غلام خویشتن خواند مرا سلطان عشق
هر چه سلطان است از این منصب غلام من کند

گر به درویشی برد نام مرا آن شاه حسن
هر خطیبی خطبه در منبر به نام من کند

گوهر شهوار شد نظم گهربارم بلی
شاه می‌باید که تحسین کلام من کند

ناصرالدین شه که فرماید به شاه اختران
لشکرت باید که تعظیم نظام من کند

دیگر از مشرق نمی‌تابد فروغی آفتاب
گر نظر بر منظر ماه تمام من کند

 شعر از فروغی بسطامی