پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند


پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشه‌ی قفس بخرند

زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربه‌درند

چرا به شاخه‌ی خشک تو تکیه می‌دادم؟
به دست‌هات که امروز دسته‌ی تبرند؟

بگو به چلچله‌های چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرنده‌ترند

بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنان کوچک من گرچه سر‌بریده پرند،

در ارتفاع کم عشق تو نمی‌مانند
از آشیانه‌ی بی‌تکیه‌گاه می‌گذرند

به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بی‌پدرند

شعر از مژگان عباس لو


گل کو

گل کو

شب ندارد سر خواب.

می دود در رگ باغ

باد، با آتش تیزابش، فریادکشان.

پنجه می ساید بر شیشۀ در

شاخ یک پیچک خشک

از هراسی که ز جایش نرباید توفان.

من ندارم سر یأس

با امیدی که مرا حوصله داد.

باد بگذار بپیچد با شب

بید بگذار برقصد با باد.

گل کو می آید

گل کو می آید خنده به لب.

گل کو می آید، می دانم،

با همه خیرگی باد

که می اندازد

پنجه در دامانش

روی باریکۀ راه ویران،

گل کو می آید

با همه دشمنی این شب سرد

که خط بیخود این جاده را

می کند زیر عبایش پنهان.

شب ندارد سر خواب،

شاخ مأیوس یکی پیچک خشک

پنجه بر شیشۀ در می ساید.

من ندارم سر یأس،

زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور

ضرب آهستۀ پاهای کسی می آید.

احمد شاملو هواي تازه

شعر گمشده

شعر گمشده

تا آخرین ستارۀ شب بگذرد مرا

بی خوف و بی خیال بر این برج خوف و خشم،

بیدار می نشینم در سردچال خویش

شب تا سپیده خواب نمی جنبدم به چشم.

شب در کمین شعری گمنام و ناسرود

چون جغد می نشینم در زیج رنج کور

می جویمش به کنگرۀ ابر شب نورد

می جویمش به سوسوی تک اختران دور.

در خون و در ستاره و در باد، روز و شب

دنبال شعر گمشدۀ خود دویده ام

بر هر کلوخپارۀ این راه پیچ پیچ

نقشی ز شعر گمشدۀ خود کشیده ام.

تا دوردست منظره، دشت است و باد و باد

من بادگرد دشتم و از دشت رانده ام

تا دوردست منظره، کوه است و برف و برف

من برفکاو کوهم و از کوه مانده ام.

اکنون درین مغاک غم اندود، شب به شب

تابوت های خالی در خاک می کنم.

موجی شکسته می رسد از دور و من عبوس

با پنجه های درد بر او دست می زنم.

تا صبح زیر پنجرۀ کور آهنین

بیدار می نشینم و می کاوم آسمان

در راه های گمشده. لب های بی سرود

ای شعر ناسروده! کجا گیرمت نشان؟

احمد شاملو هواي تازه

بدرود

بدرود

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم.

دریاهای چشم تو خشکیدنی است

من چشمه ئی زاینده می خواهم.

پستان هایت ستاره های کوچک است

آن سوی ستاره من انسانی می خواهم:

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم،

انسانی که به دست های من نگاه کند

انسانی که به دست هایش نگاه کنم،

انسانی در کنار من

تا به دست های انسان ها نگاه کنیم،

انسانی در کنارم، آینه ئی در کنارم

تا در او بخندم، تا در او بگریم . . .

خدایان نجاتم نمی دادند

پیوند ترد تو نیز

نجاتم نداد

نه پیوند ترد تو

نه چشم ها و نه پستان هایت

نه دست هایت

کنار من قلبت آینه ئی نبود

کنار من قلبت بشری نبود . . .

احمد شاملو هواي تازه

چشمان تاریک

چشمان تاریک

چشمان تو شبچراغ سیاه من بود،

مرثیۀ دردناک من بود

مرثیۀ دردناک و وحشت تدفین زنده بگوری که منم، من . . .

هزاران پوزۀ سرد یأس، در خواب آغاز نشده به انجام رسیدۀ من، در

رؤیای ماران یکچشم جهنمی فریاد کشیده اند.

و تو نگاه و انحناهای اثیری پیکرت را همراه بردی

و در جامۀ شعله ور آتش خویش، خاموش و پر صلابت و سنگین بر جادۀ

توفان زده ئی گذشتی که پیکر رسوای من با هزاران گلمیخ نگاه های

کاوشکار، بر دروازه های عظیمش آویخته بود . . .

بگذار سنگینی امواج دیر گذر دریای شبچراغی خاطرۀ تو را در کوفتگی

روح خود احساس کنم.

بگذار آتشکدۀ بزرگ خاموشی بی ایمان تو مرا در حریق فریادهایم

خاکستر کند.

خاربوتۀ کنار کویر جست و جو باش

تا سایۀ من، زخمدار و خون آلود

به هزاران تیغ نگاه آفتاب بار تو آویزد . . .

در دهلیز طولانی بی نشان

هزاران غریو وحشت برخاست

هزاران دریچۀ گمنام برهم کوفت

هزاران در راز گشاده شد

و جادوی نگاه تو، گل زرد شعله را از تارک شمع نیمسوخته ربود . . .

هزاران غریو وحشت در تالاب سکوت رسوب کرد

هزاران دریچۀ گمنام از هم گشود، و نفس تاریک شب از هزاران دهان بر

رگ طولانی دهلیز دوید

هزاران در راز بسته شد، تا من با الماس غریوی جگرم را بخراشم و در

پس درهای بسته رازی عبوس به استخوان های نومیدی مبدل

شوم.

در انتهای اندوهناک دهلیز بی منفذ، چشمان تو شبچراغ تاریک من است.

هزاران قفل پولاد راز بر درهای بستۀ سنگین میان ما بسان ماران جادوئی

نفس می زنند.

گل ها طلسم جادوگر رنج من از چاه های سرزمین تو می نوشد،

می شکفد، و من لنگر بی تکان نومیدی خویشم.

من خشکیده ام من نگاه می کنم من درد می کشم من نفس می زنم من فریاد

بر می آورم:

چشمان تو شبچراغ سیاه من بود.

مرثیۀ دردناک من بود چشمان تو.

«. . . مرثیۀ دردناک و وحشت تدفین زنده بگوری که منم، من

احمد شاملو هواي تازه