گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد

 

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هر چه کردم - هر چه - آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی تو خشکیدند پاهایم کسی را هم نبرد
درد دل با سایه ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آن گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمال تب بر نم دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

شعر از نجمه زارع

من پریشانم که راه خانه را گم کرده ام

 

من پریشانم که راه خانه را گم کرده ام
من پری‌… یا نه، پس از تو شانه را گم کرده ام

می‌گذاری دام پشت دام و من در این قفس
آنقدر ماندم که طعم دانه را گم کرده ام

شمعم اما در خودم خاموش از بس بوده ام
اشتیاق صحبت ِ پروانه را گم کرده ام

آشنا با هیچ کس جز تو نبودم، ناگزیر
رفته‌ام هرجا، دلی بیگانه را گم کرده ام

عاقلی کو تا بترساند مرا از عشق تو؟
من شمار این‌همه دیوانه را گم کرده‌ام

شعر از نجمه زارع

شبیه باد همیشه غریب و بی‌وطن است

 

شبیه باد همیشه غریب و بی‌وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

کتاب قصه پر از شرح بی‌وفایی اوست
اگرچه او همه‌ی عمر فکر ما شدن است

چه فرق می‌کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تن است

قرار نیست معمای مبهمی باشد
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

کسی که کار جهان لنگ می‌زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است!

شعر از مژگان عباسلو