شعر میگویم و گُه روی ورق میآید
شعر میگویم و گُه روی ورق میآید
از همه زندگیام بوی عرق میآید
خواب خوش بودم و سردرد پس از بیداریست
عاشقی چیز قشنگیست ... ولی تکراریست
چشم بیحالم در کاسهی خون افتاده
رختخوابم جلوی تلویزیون افتاده
ریشهام سوخته و کهنه شده ته ریشم
نیستی پیشم و بهتر که نباشی پیشم !
زنگ من میزندت با هیجان در گوشی
باز هم گم شدهای در وسط خاموشی
خستهام مثل در آغوش کسی جا نشدن
خستهام مثل همآغوشی و ارضا نشدن
بیتفاوت وسط گریهشدن یا خنده
میکشد سیگاری یک شبح بازنده
بیهدف بودم در مرثیهی رؤیاهام
ناگهان یک نفر آهسته به من گفت: سلام
چشم وا میکنم و پیش خودم میبینم :
دختری تنها بر صندلی ماشینم
خستهام از همهکس، از همهچیز از من و تو ...
دخترک میگوید زیر لب، آهسته: برو ...
شعر از سید مهدی موسوی
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۷/۱۴ ساعت توسط م مهر
|