تو را دل برگزيد و کار دل شک برنمي دارد
که اين ديوانه هرگز سنگ کوچک برنمي دارد

تو در روياي پروازي ولي گويا نمي داني
نخ کوتاه دست از بادبادک برنمي دارد

براي ديدن تو آسمان خم مي شود اما
براي من کلاهش را مترسک برنمي دارد

اگر با خنده هايت بشکني گاهي سکوتش را
اتاقم را صداي جيرجيرک برنمي دارد

بيا بگذار سر بر شانه هاي خسته ام يک بار
اگر با اشک من پيراهنت لک برنمي دارد.

شعر از عبدالحسين انصاري