باران گرفته، دست هايت را نمى گيرم
از دست تو نه!از خودم انگار دلگيرم

چيزي بگو! از اين سكوت سرد مى ترسم
حرفي بزن حالا كه از اين زندگي سيرم

با جمله اي آرام كن آشوب من را باز
حالا كه روياي تو هستم چيست تعبيرم؟

بايد نفس هاي مرا از من بگيرد عشق
از شهر تو دل مى كنم، اما نمى ميرم

اصلاً نفهميدم كه چشمانت كجا گم شد
يك شب تو را برداشت با خود برد تقديرم

آيينه هم ديگر مرا زيبا نخواهد ديد
بعد از تو محو و خسته و گنگ است تصويرم

اين زندگي دست از سر من بر نمى دارد
حس مى كنم در پنجه هاي تيز يك شيرم

دارم برايت شعر مى گويم كمى سخت است
دست مرا خوانده ست امشب ميز تحريرم

يك روز دستان تو چترم بود، حالا نه!
ديگر سراغت را از اين باران نمى گيرم

شعر از رويا باقري