صبر کن دسته گل تازه به آب افتاده!
زندگي پشت سرت از تب و تاب افتاده

عاشقي با تو فقط دردسري زيبا بود
بي تو از صورت اين عشق نقاب افتاده

تا تو بودي نفسم وام از اين عشق گرفت
بعد تو کار به ميدان حساب افتاده

قسمتم نيستي اي سيني ميناکاري
که منم کاسه ي از رنگ و لعاب افتاده

در پي ات مي دوم و کودکي ام کفش به دست
و تو آن دسته گل تازه به آب افتاده

شعر از علي صفري