گواهِ تشنگی دشت های عریان است
گواهِ تشنگی دشت های عریان است
گلی که گوش به زنگِ نماز باران است
نشسته است به سوگِ کدام سرو شهید
شقایقی که در این کوه سر به دامان است
به گوشِ او چه بخوانم که او حبیب خداست
غم است و در دلِ من سالهاست مهمان است
من آن مترسکِ کورم که روز و شب حیران
میان مزرعه ی آفتابگردان است
عجب حکایت تلخی که تیغِ حمامی
هنوز منتظرِ میرزا تقی خان است
کسی سلامِ مرا پاسخی نمی گوید
کجایی ای اخوان؛باز هم زمستان است... .
شعر از سعید بیابانکی
از مجموعه شعر "یلدا " / انتشارات سوره مهر
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۹/۲۰ ساعت توسط م مهر
|