بر شانه هايت تکيه مي دادم يک کوه بايد اينچنين باشد
بر شانه هايت تکيه مي دادم
يک کوه بايد اينچنين باشد
دل دردهاي مزمني دارم
اين شعر شايد ...(نقطه چين) باشد
پس لرزه هاي بَعدِ ويراني
دلشوره هاي محکمي دارند
شايد زمين با ما کج افتاده
شايد خدا کارش همين باشد !
سگ لرزه دارم مثل وقتي که
يک کودک از مادر جدا باشد
حالا تو را کم دارم و انگار
سگ لرزه بايد در کمين باشد
سهم من از اين آسمان هيچ ست
سهم تو از اين روزها هيچ ست
اين هيچ هاي پُشتِ هم هيچ ست
وقتي تنت سهم زمين باشد
با اين زمين حرفي ندارم که
گاهي فقط يک پرسش ساده:
دستِ خدا را با خودت داري
يا مار تووي آستين باشد؟!
بالا نياور عقده هايت را
آبستنِ بغضي گلوگيرم
شايد نمي فهمي - که مي لرزي-
دردي که با سقط جنين باشد !
اين روزها اصلا نمي بيني
داري چه کاري مي کُني حتي
فردا حسابت بي برو برگرد
دستِ کِرامُ الکاتبين باشد!
شعر از ناصر نديمي
از مجموعه شعر "به زني در حوالي تهران"/نشر نيماژ
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۹/۱۱ ساعت توسط م مهر
|