رهاتر از همه‌یِ برگهایِ پاییزی
نشسته‌ای که نمانی، که زود برخیزی

چقدر شادم ازین با تو بودن اما تو
چقدر خسته و دلواپس و غم انگیزی

تو تو غرقِ حاشیه‌هایی هنوز مثل قدیم
همیشه در طلبِ چیزهای ناچیزی،

که گردنِ همه‌ی خاطرات خوبت را
به چوبه‌های فراموشی‌ات می آویزی..

تو مثل حادثه‌ای گنگ- بینِ شادی و غم-
تو مرزِ بین دو حسّ ِ نیاز و پرهیزی

چه بی‌تو خالی‌ام از هرچه غیرِ تو، اما
تو با منی و از انکارِ عشق، لبریزی! 

تو می روی که بد و خوب شعر‌هایم را
شبیه "وصل و جدایی" به هم بیامیزی

شعر از پوریا شیرانی