رهاتر از همهیِ برگهایِ پاییزی
رهاتر از همهیِ برگهایِ پاییزی
نشستهای که نمانی، که زود برخیزی
چقدر شادم ازین با تو بودن اما تو
چقدر خسته و دلواپس و غم انگیزی
تو تو غرقِ حاشیههایی هنوز مثل قدیم
همیشه در طلبِ چیزهای ناچیزی،
که گردنِ همهی خاطرات خوبت را
به چوبههای فراموشیات می آویزی..
تو مثل حادثهای گنگ- بینِ شادی و غم-
تو مرزِ بین دو حسّ ِ نیاز و پرهیزی
چه بیتو خالیام از هرچه غیرِ تو، اما
تو با منی و از انکارِ عشق، لبریزی!
تو می روی که بد و خوب شعرهایم را
شبیه "وصل و جدایی" به هم بیامیزی
شعر از پوریا شیرانی
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۹/۰۲ ساعت توسط م مهر
|