یک مشت غزل در چمدان سفرم ریخت
یک مشت غزل در چمدان سفرم ریخت
مادر، که دلش آب شد و پشت سرم ریخت
برگشتم از آنجا و دلم پیش کسی ماند
با آمدنم اشک – غرور پدرم – ریخت
آری همه ی شوکت هر ساله ی یک مرد
– تا گفت خدا یار تو باشد پسرم – ریخت
آن روز که اشکم به تسلای من آمد . . .
فهمید که از راز دلش باخبرم . . . ریخت
آخر چه کسی بود که از اول عمرم
آه اینهمه دل اینهمه دل دور و برم ریخت؟!
ای شهر! ببخشید پر از اشک شد این شعر
من آمده بودم که دلم را ببرم ریخت
شعر از محمد حسین نجفی
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۲۴ ساعت توسط م مهر
|