یک مشت غزل در چمدان سفرم ریخت
مادر، که دلش آب شد و پشت سرم ریخت

برگشتم از آنجا و دلم پیش کسی ماند
با آمدنم اشک – غرور پدرم – ریخت

آری همه ی شوکت هر ساله ی یک مرد
– تا گفت خدا یار تو باشد پسرم – ریخت

آن روز که اشکم به تسلای من آمد . . .
فهمید که از راز دلش باخبرم . . . ریخت

آخر چه کسی بود که از اول عمرم
آه اینهمه دل اینهمه دل دور و برم ریخت؟!

ای شهر! ببخشید پر از اشک شد این شعر
من آمده بودم که دلم را ببرم  ریخت

شعر از محمد حسین نجفی