حالِ دلم بدجور می گیرد، وقتی که دنیا را نمی خواهی
الّا کلنگِ توی گِل مانده ، پایین و بالا را نمی خواهی

مادر بمیرد، بی گناه من ، چشمان تو خالی تر از خالیست
دیشب درون خواب می گفتی :خورشید فردا را نمی خواهی

توی بغل می گیرمت هر بار ، آتش به جان خانه می افتد
اما پرنسس! یخ زدی دیگر، جادوی گرما را نمی خواهی

در قصه هایم تک سواری هست ، دلداده ی چشمان معصومت
اما تو قهری با تمام شهر ، اما تو رویا را نمی خواهی !

جدی گرفتم بازی غم را، بوی عروسک، چشم آهویت
در ماسه پاها را فرو کردن ، با اینکه دریا را نمی خواهی

زندانیِ غمگین بی آزار، امشب برایت گریه آوردم
بشکن مرا با غصه ها وقتی، مامانِ زیبا را نمی خواهی

شعر از صنم نافع