حالِ دلم بدجور می گیرد، وقتی که دنیا را نمی خواهی
حالِ دلم بدجور می گیرد، وقتی که دنیا را نمی خواهی
الّا کلنگِ توی گِل مانده ، پایین و بالا را نمی خواهی
مادر بمیرد، بی گناه من ، چشمان تو خالی تر از خالیست
دیشب درون خواب می گفتی :خورشید فردا را نمی خواهی
توی بغل می گیرمت هر بار ، آتش به جان خانه می افتد
اما پرنسس! یخ زدی دیگر، جادوی گرما را نمی خواهی
در قصه هایم تک سواری هست ، دلداده ی چشمان معصومت
اما تو قهری با تمام شهر ، اما تو رویا را نمی خواهی !
جدی گرفتم بازی غم را، بوی عروسک، چشم آهویت
در ماسه پاها را فرو کردن ، با اینکه دریا را نمی خواهی
زندانیِ غمگین بی آزار، امشب برایت گریه آوردم
بشکن مرا با غصه ها وقتی، مامانِ زیبا را نمی خواهی
شعر از صنم نافع
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۸/۲۰ ساعت توسط م مهر
|