تو که کوتاه و طلايي بکني موها را
تو که کوتاه و طلايي بکني موها را
منِ شاعر به چه تشبيه کنم يلدا را؟
مثل يک کودک مبهوت که مجبور شود
تا به نقاشي اش آبي نکشد دريا را
حرف را مي شود از حنجره بلعيد و نگفت
واي اگر چشم بخواند غمِ نا پيدا را
عطر تو شعر بلندي است رها در همه سو
کاش يک باد به کشفت برساند ما را
تو هماني که شبي پر هيجان مي آيي
تا فراري دهي از پنجره ها سرما را
فال مي گيرم و مي خواني و من مي خندم
بنشين چاي بخور خسته نباشي يارا!
شعر از مهدي فرجي
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۱۸ ساعت توسط م مهر
|