من که ام ؟! بيگانه اي با نام خويش
غرقه اي در بحرِ بي آرام خويش

کودکي جا مانده از ... عمري که رفت !
قهرمان ِ قصه ي ناکام خويش

خسته از درد حقيقت، از دروغ ...
در پيِ دنيايي از اوهام خويش

ناگزير از زندگي در نيستي
شاهدِ تقويمِ بي ايام خويش !

مست ِ تيپاخورده اي که مي خورد
شوکراني تلخ را از جام خويش

قاتلي مقتول، در زندان ِ خود
بي سرآغازي پي ِ انجام ِ خويش

داغداري که رها از کينه اش
مي شود يک روز، با اعدامِ خويش !

شعر از فريبا صفري نژاد