نجوشیده ست وهم چـشـمـه سـاری از سـراب مـن
نجوشیده ست وهم چـشـمـه سـاری از سـراب مـن
دریغا! کاشکی در گـریه گم مـی شــد نــقــاب مـن
هـــلا ای آسـمـان پـیر ! نــومیـدانه مـی گـریـم
کــه مــی چـــرخــد زبـانـت در دهـان ها از عتاب من
چه خواهد گفت آتش جز سکوتی شعله ور، گاهی
کـــه رودارود جــاری مـــی شــود رنــجِ مــذاب مــن؟
چهل شب، ندبه کردم؛ تا یقینی بـشـکـفـد در من
ولــی از مــغــربِ تـردیــد ، ســر زد آفــتــابِ مــن ...
مسیحـای جوانمـرگِ من! ای مـصـلـوب سـرگـردان!
بـــزن یـک پـــاره از نـان دلت را در شـراب مــن
چه کردم با تو که اینگونه پیرم کرده ای ای عـشق
چه نـفـریـن غریـبـی شـد دعـای مـستجـابِ مـن!
شعر از سید عبدالحمید ضیایی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۲۵ ساعت توسط م مهر
|