شعر هم باعث نشد زیبا ببینی این جهان را
شعر هم باعث نشد زیبا ببینی این جهان را
یا نگردانی به دشنامی دگر چرخ زبان را
چون کلافِ مارِ زخمی ، دیده ای با دیده ی تر
خوابِ تردیدِ رسولان و جُذامِ مُردگان را
هرچه بود از دور زیبا بود و تو بیهوده گشتی
در پی یک جرعه زیبایی ،زمین و آسمان را
گریه کن دلتنگیِ هفتاد پشتِ آدمی را
عاقبت بر باد خواهد داد غم این دودمان را
هر که آمد قصه ای از نان و آزادی به هم بافت
هر که آمد، تیرِ آرش را، درفشِ کاویان را...
قصه ای ، نه! شوخیِ تلخی ست دوزخ ، پیش چشمت
تو، تو که عمری عذابِ زیستن با دیگران را ...
شعر از سید عبدالحمید ضیایی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ ساعت توسط م مهر
|