شعر هم باعث نشد زیبا ببینی این جهان را
یا نگردانی به دشنامی دگر چرخ زبان را

چون کلافِ مارِ زخمی ، دیده ای با دیده ی تر
خوابِ تردیدِ رسولان  و جُذامِ مُردگان  را

هرچه بود  از دور زیبا بود و تو بیهوده  گشتی
در پی یک جرعه زیبایی ،زمین و آسمان را

گریه کن دلتنگیِ  هفتاد پشتِ آدمی را
عاقبت بر باد خواهد داد غم این دودمان را

هر که آمد قصه ای از نان و آزادی به هم بافت
هر  که آمد، تیرِ آرش را، درفشِ کاویان را...

قصه ای ، نه! شوخیِ  تلخی ست دوزخ ، پیش چشمت
تو، تو که عمری  عذابِ زیستن  با دیگران را ...

شعر از سید عبدالحمید ضیایی