چقدر خسته ام از خود ! نمانده هیچ نقابی
چه بود آن همه مقصد؟ سراب پشتِ سرابی

کلاغ پیرِ دلم ، در حصار عُمر دراز است
کجاست آبی محوی؟  کجاست  بال عقابی  ؟

سقوط می کنم از قله های برفیِ تردید
به دره های شب و وهم ، با چه  شور و شتابی !

به ریشه های جهان چنگ می زنم ، که دگر مرگ
دل مرا  نرباید ، شبی ، به عشوۀ   خوابی

فراق و فاصله ها ، دوزخی ست نامتناهی
فراق و فاصله ها ؛ پرسشِ بدون جوابی ...

به مقصدِ نرسیدن، مسافرم چو همیشه
بریز پشتِ  سرم ، جای آب ، جام شرابی

شعر از سید عبدالحمید ضیایی