چقدر خسته ام از خود ! نمانده هیچ نقابی
چقدر خسته ام از خود ! نمانده هیچ نقابی
چه بود آن همه مقصد؟ سراب پشتِ سرابی
کلاغ پیرِ دلم ، در حصار عُمر دراز است
کجاست آبی محوی؟ کجاست بال عقابی ؟
سقوط می کنم از قله های برفیِ تردید
به دره های شب و وهم ، با چه شور و شتابی !
به ریشه های جهان چنگ می زنم ، که دگر مرگ
دل مرا نرباید ، شبی ، به عشوۀ خوابی
فراق و فاصله ها ، دوزخی ست نامتناهی
فراق و فاصله ها ؛ پرسشِ بدون جوابی ...
به مقصدِ نرسیدن، مسافرم چو همیشه
بریز پشتِ سرم ، جای آب ، جام شرابی
شعر از سید عبدالحمید ضیایی
+ نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۶/۲۵ ساعت توسط م مهر
|