ماییم  به بی رحمی تکرار، گرفتار
چون برکه بی آب، به مرداب سزاوار

یک عمر ندیدیم و نچیدیم و نشستیم،
دلخوش به شمیم گُلی از آنسوی دیوار

اینقدر تلنگر به دل ما نزن ای شعر
دست از سر این خسته ی بی حوصله بردار

درگیر تمنا نشو از عشق که هرگز
پاسخ نرسیده ست از اصرار، جز  انکار

جنبانده به جان کندن، آونگِ زمان را
پیش از تو و بیش از تو هزاران سرِ بر دار

ای دوست نگو از چه دل از عشق بریدم
یک بار قدم جای منِ دلزده بگذار

تقدیر اگر این است که با درد بمیرم
ای مرگِ رهاننده کمی دست نگهدار

شعر از پوریا شیرانی