به دور از غم ،میان جمعی و خوشحال و خندانی
تو از یک ادم بی همدم تنها چه میدانی ؟

اگر چه تلخ میگویی و دورم میکنی اما
به چشمانت نمی آید که قلبی را برنجانی

به هر کس ميرسم نام تو را با ذوق ميگويم
شبيه اولين تکليف يک طفل دبستاني

چه رازی عشق دارد با خودش تا حرف قلبت را
نمیگویی پشیمانی و میگویی پریشانی ؟

کسی که عزم رفتن کرده با منت نمی ماند
نمی گویم بمانی چون که میدانم نمی مانی

خیال خام من این بود پنهانت کنم اما
نمیدانم چرا از پشت هر شعرم نمایانی

شعر از سید تقی سیدی