غمگين تر از يك آدم برفی، كه روي ريل ساخته باشند
غمگين تر از يك آدم برفی، كه روي ريل ساخته باشند
در انتظارِ سوتِ قطارم، با گريه ای شبيه به لبخند
پيپِ پدر بزرگ به لب هام، يك كيف پاره پاره به شانه
بينیِ من مداد درازي، بر پاي من دو پوتين ، بی بند
يك ساعت قديمیِ كوكی، روی سرم شبيه به يك تاج
بی آنكه هيچ گاه بپرسم: پس ساعتِ دقيقِ سفر، چند؟
ريلِ طويلِ گم شده در مه، مثل پل معلق دوزخ
با غربت دو خط موازی در آرزوی نقطه ی پيوند
آنَک قطار مي رسد از راه...هی سوت های ممتد اخطار
هی سوت...سوت... سوت...ولی من ، مانند يك مترسك، پابند
من ايستاده ام كه بيایی، در اين غروب، روی همين ريل
تنهاتر از يك آدم برفی كه روی ريل ساخته باشند
شعر از محمّدسعیدمیرزائی
از کتاب "یک زنِ کامل"/ نشر نیماژ
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۹/۲۰ ساعت توسط م مهر
|