دشمن سر سخت من بودی ولی من دوست می پندارمت
دشمن سر سخت من بودی ولی من دوست می پندارمت
رفته ای اما نمی خواهم تورا دست خدا بسپارمت
شهر با چشمان حیضش پیش پایت فرش قرمز پهن کرد
شهر را گفتم بچرخد تا که از این راه کج بردارمت
مادرم هر صبح با یک استکان اندوه بالای سرم
اشک می ریزد از این که من تورا در خوابهایم دارمت
گله ای از گرگهای شهر را داری به دنبال خودت
غیرتم نگذاشت با این گرگها تنها وتک بگذارمت
منقلب شد حالم از وقتی تو را با سم فروشی دیده ام
مرگ می خندد به من برگرد تا از دشمنان نشمارمت
شعر از مجتبی اصغری فرزقی (کیان)
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۷/۰۲ ساعت توسط م مهر
|