خسته ازانگل درون سرم، مثل کرمی شبیه اسکاریس
من به تهران نمیرسم هرگز روح جا مانده در پل فردیس

ساده عاشق شدم به شکلی که لذتش مانده در تمام تنت
باسلامی به وسعت آغوش جرعه ای مانده در ته ساندیس

بیست و شش روز بعد از استغفار طاقتش طاق شد به راه افتاد
و پس از صحبت و دو نخ سیگار ساعت شش ورودی گلدیس

شعر خواندی به وقت دل دادن آسمان با خیال من رقصید
سر به عصیان زدی شبیه فروغ لحظه ای بعد دشنه ای در دیس

عشق یعنی که زندگی با درد جاده های نرفته را برگرد
عشق یعنی قدم زدن با تو تا ورم کردن من از واریس

باید اینبار مثل احمق ها من خودم را به سادگی بزنم
درسرم موج می زند باران چون کویری که از درون شده خیس

گریه با آن دم مسیحایی میدمد در وجود بیرنگم
و پس از یک سراب طولانی می نشینم به دامن ابلیس

شهر تهران بدون آغوشت شهر دلتنگی مترسکهاست
من نماد حماقتش بودم در گروگاه شهر بی تندیس

شعر از جواد نعمتی