از اينجا رفتي و گفتي که خاطرخواه کم دارد
براي ذبح اسماعيل قربانگاه کم دارد

از اين شهري که بعد از رفتنت انبار باروت است
براي دود و خاکسترشدن يک آه کم دارد

سحر خورشيد با چشمان خون آلود مي آيد
ولي شب هاي بندر آسمانش ماه کم دارد

گرفته زندگي ما را به بازي تازه فهميديم
که اين شطرنج بعد از رفتنت يک شاه کم دارد

نمي خواهي کمي روشن کني تکليف دنيا را؟
صراط المستقيم ات چندتا گمراه کم دارد

هزاران بار گفتم بعد از اين يادش نمي افتم
گمان مي کردم اين صحراي سوزان چاه کم دارد

براي عبرت دل داغ کردم پشت دستم را
تو هم فهميده اي اين توبه بسم ا... کم دارد

شعر از عبدالحسين انصاري