دروغ بود رسيدن، دوباره رفتني‌ام
دوباره وسوسه‌ي قله‌هاي آهني‌ام

سكوت جان به لبم كرد و عقده‌سوز شدم
ز داغ اين همه ناگفته‌هاي گفتني‌ام

ببين به هيچ نيرزد سفال كهنه‌ي تو
بيا بنوش و بزن تا دوباره بشكني‌ام

به شب نشيني شهد دلت نمي‌گنجد
مني كه تشنه‌لب شوكرانِ روشني‌ام

گسسته مي‌شوم و در دلم تو خواهي مرد
به گرد خويش چرا پيله‌وار مي‌تني‌ام

بيا بگو بروم، دوستم اگر داري
نخواه باز بمانم، نخواه دشمني‌ام

شكوه وصل چه كم‌رنگ مي‌شود وقتي
كه تكيه مي‌كنم و تو ز ريشه مي‌كني‌ام

شعر از نعمت الله داودیان