دروغ بود رسيدن، دوباره رفتنيام
دروغ بود رسيدن، دوباره رفتنيام
دوباره وسوسهي قلههاي آهنيام
سكوت جان به لبم كرد و عقدهسوز شدم
ز داغ اين همه ناگفتههاي گفتنيام
ببين به هيچ نيرزد سفال كهنهي تو
بيا بنوش و بزن تا دوباره بشكنيام
به شب نشيني شهد دلت نميگنجد
مني كه تشنهلب شوكرانِ روشنيام
گسسته ميشوم و در دلم تو خواهي مرد
به گرد خويش چرا پيلهوار ميتنيام
بيا بگو بروم، دوستم اگر داري
نخواه باز بمانم، نخواه دشمنيام
شكوه وصل چه كمرنگ ميشود وقتي
كه تكيه ميكنم و تو ز ريشه ميكنيام
شعر از نعمت الله داودیان
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۴/۲۰ ساعت توسط م مهر
|