پاهای زمان بی حرکت می مانَد
وقتی تو در این هوا نفس می ریزی
در تشنگی گلوی هوشیاری هام
مخموری از انگور ِ مَلَس می ریزی

مجذوبِ  تمامی  وجودت هستم
با تک تکِ ذرّات دل وُ احساسم
بر بوم ِغزل نشسته ام با اینکه
دور تن  من  طرحِ  قفس می ریزی

تا دیده نمی شوم در این تاریکی
تنها خود تو بیا  تماشایم کن
دیوانه ی آن لحظه ی بی وزنم که 
در سینه  عصاره ی هوس می ریزی

انگار خدا درون چشمت پیداست !
با عشق به سمت قلب من می آید
قربانی خود خواسته ی تقدیرم 
بالا سر من  اشک ، عبث می ریزی !

لعنت به بهشتِ بی تو بودن هایم
لعنت  به همه، فلسفه های دنیا
حوّای تو ام  به پای رویاهایم
یک باغ پُر از میوه ی گس می ریزی

از سنّت در طایفه ام می ترسم
از اینکه جدایمان کنند آخر سر  
از اینکه ببینم غزلم را وقتی _
از مرز گذشته،  در ارس می ریزی

مرموزترین حادثه ی تاریخم 
آتش به قبیله ی وجودم افکن
در حجله نشسته ام بگو خونم را
تنها خود تو ،" بی همه کس "! می ریزی

شعر از صنم نافع