توی آغوش تو مثل جسدی عریانم ...
با نگاهی که به زور از تو قسم می گیرد
به نظر می رسد از عشق کمی ترسیدم !
نا خود آگاه کنار تو دلم می گیرد ...

نا خود آگاه به چشمان تو می پیوندم
به دلم حادثه ی شومِ غزل می افتد
یا خودم مثل تو آلوده ی تنهایی هام
یا انرژی مرا زهر قلم می گیرد !

سعی داری که مرا تخلیه از درد کنی
سعی دارم که بگویم چه گذشتَست به من
بغض تا توی گلوی من و تو می لولد
لحنمان حالت آشفته وُ بم می گیرد

بی تفاوت بشو نسبت به من و احساسم
به خودت رحم بکن، آینه ها را بشکن
باز اگر حالت افسردگی ام عود کند
دفتر خاطره ها مجلس غم می گیرد !

جای لبهای تو روی بدنم می سوزد
آخر قصه ی ما لحظه ی ارضا شدنست
از ته حادثه ی عشق تنم می لرزد
نا خود آگاه کنار تو دلم می گیرد ...

شعر از صنم نافع