من آن ستاره ي نامرئي ام که ديده نشد
صداي گريه ي تنهايي اش شنيده نشد

من آن شهابِ شرار آشناي شعله ورم
که جز براي زمين خوردن آفريده نشد

من آن فروغِ فريباي آسمان گردم
که با تمام درخشندگي سپيده نشد

من آن نجابت درگير در شبستانم
که تار وسوسه بر قامتش تنيده نشد

نجابتي که در آن لحظه هاي دست و ترنج
حريرِ عصمتِ پيراهنش دريده نشد

من از تبار همان شاعرم که سروِ قدش
به استجابت دريوزگي خميده نشد

همان کبوتر بي اعتنا به مصلحتم
که با دسيسه ي صياد هم خريده نشد

رفيق من ! همه تقديم مهرباني تو
اگرچه حجم غزل هاي من قصيده نشد

شعر از محمد سلماني