مي کشتمت! وساطت ايمان اگر نبود
مي کشتمت! وساطت ايمان اگر نبود
پرواي نان و پاس نمکدان اگر نبود
بي شانه ي تو سر به کجا مي گذاشتم
اي نارفيق کوه و بيابان اگر نبود
پيراهنم به دادِ منِ تنگدل رسيد،
خود سينه مي شکافت، گريبان اگر نبود!
در رفته بود اين جگر از کوره، بي گمان
همراهِ صبر، همتِ دندان اگر نبود!
از اين جهان سفله به يک خيزش بلند،
رد مي شديم، تنگي دامان اگرنبود!
مي گفتمت چه ديده ام و چيست در دلم،
اين ترسِ خنده آورم از جان اگر نبود!
شعر از حسين جنتي
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ ساعت توسط م مهر
|