همـه گویند بهـار آمـده ، آنـک عید است
عیـد اگـر هست چرا چلچله در تبعید است

چشمه ها خشک تر از چشم تهی مانده ی ابر
سینه ها خــانــه ی نــابــاوری و تــردیـداست

ســـرو را شــاخـــه شکستند و قنــاری را بال
لاله را سینـــه دریــدنـــد و پــریشان بید است

یـــاس آئینه ی  یــــاس است کبــــوتـــرها را
شاپرک  را نقس  بـــاغچــــه هـــا تهدید است

بر درختـــان  همه  قندیل  یــــخ آویختــــه اند
نفس  بـــادصبـا  سردتر از خورشیــــد اســت

آرزو  نقش  به  دیـواره ی  گــــورستانهاست
در کتـاب است  اگـــر جلوه ای از  امّید است

در گـــذار از چمن  سوخته غـــوکی که جهید
گفت  نفرین به  بهـــاری که خزان تقلید  است

دل مـــن رخت عزا بر تن و می گریـــد  زار
همـــه گویند  بهـــار آمده  ، آنک  عیــــد است

شعر از عباس خوش عمل کاشانی