چشمت دوباره خواست به من اعتنا کند
تـا بـاز چــشـم هـای مـرا مـبـتـلا کـنـد

چنگیزوار لـشـکر مـوهـایت آمده اسـت
در پایتخت سینه ی من خون به پا کند

امّید بسته ام به خداوندگار "باد"
شاید که راز موی تو را برملا کند

صد آفرین به دست خدایی که قادر است
خورشید را درون دو تـا چشم جا کند

یک روز امر کرد که تو جان من شوی
جان مرا نمی شود از من جدا کند

پس هر کسی که از تو مرا دور می کند،
یک درد لاعلاج بگیرد خدا کند!

شعر از مصطفی الوندی