مي شود با جيبِ خالي، خانه در تهران بگيرد؟
مي شود با جيبِ خالي، خانه در تهران بگيرد؟
كاش حوا اندكي بر، آدمش آسان بگيرد
مي شود عصرِ بهاري، تويِ پاركِ لاله با تو
من بيارم چتر و يكهو، اين وسط باران بگيرد؟
تو عروسِ خاله بازي، مي شوي يك روز، لیلا ؟!
(كودكي كه دوست دارد، تا سر و سامان بگيرد)
آه فرهادي كه بايد، رَختِ دامادي بپوشد
تيشه اش را مي فروشد حلقه ي ارزان بگيرد
تازه باور كرده بابا، مي تواند خانه ي ما
در حياطِ كوچكش جا، اين همه مهمان بگيرد
نصفِ شبها، زابِرايي...(جيغِ بچه)...زن، كجايي؟
(وَقّ و وَق)....لالا...لالايي...دردِ بي درمان بگيرد
بعدها در فكرِ خانه، در خيابان، عاشقانه
پيرمردي روي دوشش، گونيِ سيمان بگيرد
در كنارِ يك قباله، كودكي هفتاد ساله
كنجِ پاركِ لاله خاله، بازيش پايان بگيرد
***
غرقِ اين افكار، آدم، گشته كه يكباره حوا
سيب مي آرَد براي آدمش تا جان بگيرد
ناگهان در مي رود از كوره آدم ( با خشونت):
سيب هم شد زندگي، زن؟... مي رود تا نان بگيرد
شعر از محمد سعید مهدوی