رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده !  که به جان تو هم نمی مانم

تو و جهان و همه مردمش عوض شده اید
و من هنوز همان شاعر پریشانم

چگونه با تو بمانم؟  بهار نزدیک است
تو بوته ی گل سرخی و من زمستانم

تو پیش من سخن از روز جشن می گویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم

شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانی ام و تو... تو را نمی دانم !

شعر از محمدرضا طاهری