رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
قسم نده ! که به جان تو هم نمی مانم
تو و جهان و همه مردمش عوض شده اید
و من هنوز همان شاعر پریشانم
چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
تو بوته ی گل سرخی و من زمستانم
تو پیش من سخن از روز جشن می گویی
من از تقارن عید و عزا گریزانم
شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
من آسمانی ام و تو... تو را نمی دانم !
شعر از محمدرضا طاهری
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۱/۱۲ ساعت توسط م مهر
|