تا به ذهنت برسد فکر سفر می میرم
شک ندارم بروی تا دم در می میرم

فرق دستان تو با دست مسیحا این است
با کمی لمس تنم بار دگر می میرم

دست دردست کسی داری وخون خواهم خورد
آخرش شک نکن از خون جگر می میرم

قاصدکها خبر مرگ تو را می آرند
مطمئن باش بیارند خبر می میرم

ماهی تنگ تنت را دگر آزاد نکن
مطمئنم نرسیده به خزر می میرم

شعر از حسن حسن پور