گيس ِ باران را كشيدم، آسمان دردش گرفت
گيس ِ باران را كشيدم، آسمان دردش گرفت
خواستم بالا بمانم نردبان دردش گرفت
اُستوا را بند ِ كفشم كردم و رفتم كه رفت...
هفت فرسخ زير ِ پاهايم جهان دردش گرفت
جمله بنديهاي شعرم جاي دردم را نداشت
واژهها را جابه جا كردم زبان دردش گرفت
هي زبانم مو در آورد ودوباره طاس شد
تاس چرخيد و نچرخيدم از آن دردش گرفت
بسكه گفتم: «فاعلاتن فاعلاتن فاعلن»
«فاعلاتن فاعلاتن...» ناگهان دردش گرفت
درد را از واژههايم حذف كردم، بعد ِ حذف
برگ ِ خشكي زير ِ پاي عابران «زردش گرفت»
درد را از ريشه ي تاريخي اش سوزاندم و
كل ِ تاريخ ِ ادبيـاتمان «آتش گرفت»
شعر از فرهاد محمودوند
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۱/۰۱ ساعت توسط م مهر
|