بادهای دریده ی پاییز کوچه کوچه هلاک شرم تواند
برگ های بنفش و نارنجی عاشق چکمه های چرم تواند

کافه های شکفته در توچال دود قلیان و مارپیچ خیال
مایه داران مشتی و باحال مبتلای نگاه گرم تواند

جاده دنبال رنگ روسری ات راه افتاده سمت راه آهن
کارت خوان های خسته ی مترو یاد انگشت های نرم تواند

خواب دیدم سراغم آمده ای عطر "دیوانه ی توام" زده ای
میز را دستمال می کشی و باز شوفاژها ولرم تواند

شاخه های شکسته ی این سیب دست های تباه من هستند
سیب های نچیده ی این باغ سرخی گونه های شرم تواند

شعر از حسن بهرامی