ریختی با رفتن خود برسرم آوارها
دامنت را عاقبت میگیرداین اشعارها

بعدتو من قید درس و زندگانی را زدم
گم شدم در اعتیاد و مصرف سیگارها

من چه دانستم که عشق آرامشم را می برد
من چه دانستم خطرناک است آن دیدارها

عقربکهای زمان انگار سنگم میزنند
خسته ام,مغزم ترک برداشت از تکرارها

یک شب سرد زمستان عاقبت پیدا کنند
مرده ام را زیر پل یا گوشه ی دیوارها

چشمهایی را که روزی می پرستیدی دریغ  
بشنوی زاغان درآوردند با منقارها

شعر از محسن سرمچ