شعرم آنگونه که باید بشودٰ جور نشد...
شعرم آنگونه که باید بشودٰ جور نشد...
نفرت اندازه ی یک بند از آن دور نشد
من که در تنُگ ِ خودم بودم و مشغولِ دلم
آبِ دریای تو با گریه ی من شور نشد
آنقدر سنگ زدی شیشه ی این تنگ شکست
خواستم راه ببندم به تو ٰمقدور نشد
همچنان در پیِ سوزاندن دنیای منی
سهم من از تو به جز وسعتِ یک گور نشد
گاه بی گاه چرا دل به تو خوش باید کرد
راست میگفت دلمٰ عشق که با زور نشد
صد غزل از تونوشتم به تونزدیک شوم
آخر این عشق ٰ به جز وصله ی ناجور نشد....
شعر از ندا نوروزی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۰۹ ساعت توسط م مهر
|