بی قرارم ، نه قراری که قرارم بشوی
من مسافر شوم و سوت قطارم بشوی

می شود ساده بیایی و فقط بگذری و...
زن اسطوره ای ایل و تبارم بشوی

ساده تر ، این که تو از دور به من زل بزنی
( دار ِ ) من را ببری دارو ندارم بشوی

مرگ بر هرچه به جز اسم تو در زندگی ام
این که اشکال ندارد تو " شعارم " بشوی

مرگ خوب است به شرطی که تو فرمان بدهی
من ان الحق بزنم ، چوبه ی دارم بشوی

عاشقت بودم و از درد به خود پیچیدم
ذوالفنونی که نشد سوز سه تارم بشوی

آخرش رفتی و من هم که زمین گیر شدم
خواستی آنچه که من دوست ندارم بشوی

شعر از عمران میری