بی قرارم ، نه قراری که قرارم بشوی
بی قرارم ، نه قراری که قرارم بشوی
من مسافر شوم و سوت قطارم بشوی
می شود ساده بیایی و فقط بگذری و...
زن اسطوره ای ایل و تبارم بشوی
ساده تر ، این که تو از دور به من زل بزنی
( دار ِ ) من را ببری دارو ندارم بشوی
مرگ بر هرچه به جز اسم تو در زندگی ام
این که اشکال ندارد تو " شعارم " بشوی
مرگ خوب است به شرطی که تو فرمان بدهی
من ان الحق بزنم ، چوبه ی دارم بشوی
عاشقت بودم و از درد به خود پیچیدم
ذوالفنونی که نشد سوز سه تارم بشوی
آخرش رفتی و من هم که زمین گیر شدم
خواستی آنچه که من دوست ندارم بشوی
شعر از عمران میری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۶/۲۶ ساعت توسط م مهر
|