اصلن ببخش دست خودم نيست عاشقم
اصلن ببخش دست خودم نيست عاشقم
آتش كشيده است مرا شعله هاي غم
از بس كه درد از رگ ِخوابم پريده است
تزريق مي شوم به مكافات دم به دم
خون ِدل ِ تمامي عشاق گردنت
پاييز سرخ را هوست مي زند رقم
حتا براي اين همه كشتار هم تو را
تاريخ / هيچ وقت / نكرده است متّهم
روح پريده از هوس و حس و حال تو
زنداني جهنم خويش است دست كم
ديگر كمر به خاطر غم خم نمي كنم
تنها فقط درون خودم مي زنم قدم
از خطِ قرمز تو اگر رد شدم /نشد _
برگردم از ميانه ي راهي كه مي روم
حالي براي آخر شعرم نمانده است
افتاده است سلسله ي درد از قلم
شعر از سيد مهدي نژادهاشمي
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۸/۲۴ ساعت توسط م مهر
|