از شعر خوشم آمد و کم کم به سرم زد
چون بین من و عقل مرا پاک بهم زد

باران که نوشتم غزلم خیس شد˓ ˓ آنوقت
دیوار و درو سقف اتاقم همه نم زد

هرشب که غزل آمد و آن را ننوشتم
مردی شد و تا صبح در این کوچه قدم زد

یک ماه فقط شعرنگفتم  همه گفتند
اسطوره ی زیبایی اندام شکم زد

عمری به غزل قافیه را باختم اما
جز زندگی تلخ برایم چه رقم زد؟

یک عاشق دلسوخته در گوشه کافه
در قهوه ی خود شعر مرا ریخت و هم زد.

شعر از بابك سليم ساساني