از شعر خوشم آمد و کم کم به سرم زد
از شعر خوشم آمد و کم کم به سرم زد
چون بین من و عقل مرا پاک بهم زد
باران که نوشتم غزلم خیس شد˓ ˓ آنوقت
دیوار و درو سقف اتاقم همه نم زد
هرشب که غزل آمد و آن را ننوشتم
مردی شد و تا صبح در این کوچه قدم زد
یک ماه فقط شعرنگفتم همه گفتند
اسطوره ی زیبایی اندام شکم زد
عمری به غزل قافیه را باختم اما
جز زندگی تلخ برایم چه رقم زد؟
یک عاشق دلسوخته در گوشه کافه
در قهوه ی خود شعر مرا ریخت و هم زد.
شعر از بابك سليم ساساني
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۷/۰۱ ساعت توسط م مهر
|