گـم می شـوم در کوچه های آشـنا هم!
گـم می شـوم در کوچه های آشـنا هم!
ردی نمانده از تــو ، در افسانه ها هم!
حالا کجایی تا بپرسی حال من را ؟
حالا کجایی تا بگویم رو به راهم ؟!
چشـم تــو باور کرده دیگر مال من نیست
این دستـهای خسته ی از هم جدا هـم
از هیچ کس انگار کاری بر نیامد
از دستهای معجزه بخش خـدا هم !!
بـی تــو نـفــس تنــگــی مرا تا مرگ برده ست
جای تــو را حتی نمی گیرد هـــوا هم !!
رد می شــوم بی اعتنا از مردم شهــر
از چهـره های یک زمانـی آشنا هم !
این زندگــی یک عمر با من دشمنــی داشت
ای کاش می شد که اگر مردیم ، باهم ...
شعر از رویا باقری
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۷/۰۵ ساعت توسط م مهر
|