از مرزهاي بسته ي خاورميانه ات
از مرزهاي بسته ي خاورميانه ات
تا جنگهاي تشنه به خون زمانه ات
سر مي كشد به عمق شعور شبي بلند
سونامي ِ رها شده بر روي شانه ات
تا قعر زندگي و گذر از پل صراط
با خود كشيده است مرا رودخانه ات
سر مي زند به عرشه ي بي نا خداي شعر
خوابي كه مي پرد همه شب از كرانه ات
از هست و نيست ساقطم انگار مي كند
دستي كه ناگهان برود زير چانه ات
عشق تو خواب تازه اي از مرگ ومير داشت
در بر گرفته نيمه شبم را بهانه ات
چيزي نمانده است كه از هم بپاشد اين...
پلهاي پيش و روي مرا موريانه ات
شعر از مهدي نژادهاشمي
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۶/۱۵ ساعت توسط م مهر
|