چه می کاوی ای دوست در چند و چونم
چه می کاوی ای دوست در چند و چونم
جوابی نمی گیری از آزمونم
مرا مثلِ یک عکس با خود نگهدار
چه کاری ست دیگر تو را با درونم
کمی دیر پیدا شدی، راستش عقل
زمانی ست چادر زده بر جنونم
زمانی ست حتی غزل هم نگفتم
تلنگر بزن بر سکوتِ قرونم
بر این سقف خود اعتمادی ندارم
تو می دانی و سایه یِ بی ستونم
خودت باش آری که در مسلخِ عشق
طبیعی ست گر تشنه باشی به خونم
شعر از محمدعلی بهمنی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۵/۲۵ ساعت توسط م مهر
|