نشسته خسته و خاموش،گوشه ی ایوان
نشسته خسته و خاموش،گوشه ی ایوان
غمی به وسعت انــــدوه مادران جهـــان
دلش گرفته ...همین ست کار هر روزش
دم غروب...غریبانه...با کمـــی باران...
بیــــاید و بنشیــــــند در آستــــــانه ی در
و باز چشم بدوزد به کوچـه ای که درآن ـ
نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست
غروب جمعه ای از روزهــای تابستان...
به فکـــــــر می رود آنقـــــدر تا بیاوَرَد ت
به خـــود می آوَرَد ش غربت صـدای اذان
به خود می آید از این کوچه باز می گردد
کنــــار حوض...دلش باز... نم نم باران...
هـــوای کهنه ی این حـــــوض را بشوراند
وضو بسازد از این موج های سرگـــردان
ـ که شب می آید روشن کنـــم اتاقــــش را
چقدر زمزمه با قاب عکــس با گلــــدان!؟
شب است و خلوت ایوان...دوباره می شکند
دلی به وسعت انــــدوه مادران جهـــــان...
شعر از اصغر معاذی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۲۶ ساعت توسط م مهر
|