نشسته خسته و خاموش،گوشه ی ایوان
غمی به وسعت انــــدوه مادران جهـــان

دلش گرفته ...همین ست کار هر روزش
دم غروب...غریبانه...با کمـــی باران...

بیــــاید و بنشیــــــند در آستــــــانه ی در
و باز چشم بدوزد به کوچـه ای که درآن ـ

نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست
غروب جمعه ای از روزهــای تابستان...

به فکـــــــر می رود آنقـــــدر تا بیاوَرَد ت
به خـــود می آوَرَد ش غربت صـدای اذان

به خود می آید از این کوچه باز می گردد
کنــــار حوض...دلش باز... نم نم باران...

هـــوای کهنه ی این حـــــوض را بشوراند
وضو بسازد از این موج های سرگـــردان

ـ که شب می آید روشن کنـــم اتاقــــش را
چقدر زمزمه با قاب عکــس با گلــــدان!؟

شب است و خلوت ایوان...دوباره می شکند
دلی به وسعت انــــدوه مادران جهـــــان...

شعر از اصغر معاذی