چشم هایش شراب سیاهی ، برتن زخمی ساغرت بود
شعر بی واژه ی اشک هایش، بهترین صفحه ی دفترت بود

شانه از او پریشانی از تو ، مُهر از او وَ پیشانی از تو
گرچه خود خسته ی راه اما ، وقت پرواز ، بال و پرت  بود

منتظر شد در آدینه هایت ، پیرتر شد در آیینه هایت
چون کلیدی به گنجینه هایت، چون نگینی به انگشترت بود

موجی از عشق بودی و حل کرد در خودش شور دریایی ات را
گاه باتو  به "والفجر" آمد، گاه در "فکّه" همسنگرت بود

می دویدند یک دسته جاشو ، سوی"کارون" پیراهن او
او که آرامش روی ماهش ، شب به شب قرص خواب آورت بود

پرکشیدی و  افتاد در تب ، اشک بر دیده و  ذکر بر لب
با دعایش نه هر روز و هر شب ، تا دم  مرگ پشت سرت بود

گوشه ی چادری در حریق  جنگ های وطن  سوخت اما  ،
راز در سینه ی  شعله هایش ، آتش زیر خاکسترت بود

شعر از امیر توانا املشی