چشم هایش شراب سیاهی ، برتن زخمی ساغرت بود
چشم هایش شراب سیاهی ، برتن زخمی ساغرت بود
شعر بی واژه ی اشک هایش، بهترین صفحه ی دفترت بود
شانه از او پریشانی از تو ، مُهر از او وَ پیشانی
از تو
گرچه خود خسته ی راه اما ، وقت پرواز ، بال و پرت بود
منتظر شد در آدینه هایت ، پیرتر شد در آیینه هایت
چون کلیدی به گنجینه هایت، چون نگینی به انگشترت بود
موجی از عشق بودی و حل کرد در خودش شور دریایی ات
را
گاه باتو به "والفجر" آمد، گاه در "فکّه" همسنگرت بود
می دویدند یک دسته جاشو ، سوی"کارون"
پیراهن او
او که آرامش روی ماهش ، شب به شب قرص خواب آورت بود
پرکشیدی و افتاد در تب ، اشک بر دیده
و ذکر بر لب
با دعایش نه هر روز و هر شب ، تا دم مرگ پشت سرت بود
گوشه ی چادری در حریق جنگ های وطن
سوخت اما ،
راز در سینه ی شعله هایش ، آتش زیر خاکسترت بود
شعر از امیر توانا املشی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۰/۰۶ ساعت توسط م مهر
|