انداختی از سكه، بازار پريها را
انداختی از سكه، بازار پريها را
بشمار وقتي ميپراني مشتريها را
دامن طلاي در تلاطم! اينهمه دل را
در سادگی هم ميبري واكن زَريها را
يك طاقه ابر از آسمان بردار و از سَروی
سوزن كن و نخ كن تمام روسريها را
رختي بپوش از ابر و رؤيا و كتابي كن
آئين شوخيها و رسم دلبريها را
مقصود شو ديوان به ديوان انوريها را
از گور برخيزان به صف كن عنصريها را
بي سكّه همسازند و همراهند و همسفره
معشوق بازيّ و شكار و مِيخوريها را
مِي، ِمي بياور هي بياور كِي سرم داغي
ساقي عطش دارم رها كن مشتريها را
امشب در اين مِيخانهي بي خواب، چشمي كو
تا مثل من رنگين ببيندگچبُريها را؟
داغم چراغم، خامشي دور از شب انگور
حالا كه دارم بر سر افسر سروريها را
مستم! بده پيمانهها را پُرتَرَک دستم
لولم، ملولم، لب به لب كن آخريها را
خوابم،خرابم، هر دو چشمم خفته در بستر
تيمار كن يارا! خمارا! بستريها را
لبهام نمناك است و عطر بوسهام سرخ است
ساقي بيا اينوَر رها كن آن وريها را
شعر از مهدی فرجی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۰۳ ساعت توسط م مهر
|